اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1456
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و نيز در قصهء يعقوب عليه السلام آمده است كه وحى آمد به او كه يا يعقوب ، اگر نيز نام يوسف بر زبان رانى فراق جاودان روزى تو گردانيم . و در قصهء زكريا عليه السلام آمده است كه چون كافران او را در ميان درخت به اره بريدند خواست كه بنالد . امر آمد كه اگر بنالى من آسمان و زمين زير و زبر گردانم و تو روا دارى كه من ملك خود خراب گردانم . و چون با مصطفى عليه السلام جفا كردند گفت : كيف يفلح امة خضبت وجه نبيها بالدم . امر آمد كه : وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا . و نيز امر آمد كه : وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ ، و نيز امر آمد كه : فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ . و اين همه دليل است كه از ناله راحت باشد . و از اين معنا است كه همه مصابان بنالند . اكنون چنين مىگويد كه در وجد طرب باشد كسى را كه او را در وجد راحت باشد ، لكن مراد او وجد نيست ، آنگاه علت پديد مىكند كه چرا گفت ، از بهر آنكه چون حق حاضر گردد وجد كم گردد . و از اين حاضرى حق نه آن مىخواهد كه حق غايب بود حاضر شود كه اين صفت اجسام و اشخاص است ، و حق از اين وصف پاك است ؛ لكن از اين حضرت حق مشاهدات سر مىخواهد ؛ از بهر آنكه هر چيزى كه چشم سر او را نبيند غايب باشد ؛ و چون بيند حاضر باشد . آن غيبت عبارت از ناديدن است ؛ و آن حضرت عبارت از ديدن است . اكنون چنين مىگويد كه چون حق سبحانه حاضر باشد وجد گم گردد . يعنى چون به سر حق را مىبيند وجد روى ندارد ؛ از آن معنى كه شادى ديدن دوست او را از وجد غايب گرداند تا بداند كه او را چه آمده است . و اين ظاهر است كه كسى را دردى باشد ، چون شادى پديد آيد درد فراموش كند . و باشد كه درد يكبارگى [ 143 ب ] زائل شود ، و باشد كه اين گم شدن وجد از آن معنى باشد كه داند كه نهندهء بلا حق است ؛ و بنده را بر خداوند اعتراض نرسد . و شايد كه گم شدن وجد را معنى آن باشد كه وجد ناليدن است ، و ناليدن بر دو معنى باشد : يا به دوست نالد يا به غير دوست . اگر